ميرزا احمد ميرزا خداوردى

148

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

مير حسن خان چطورى كه در نزديكى آنجا خانه مىبود كه منزل گرفته نشسته ، ملاحظه به دعوا كردن كلبعلى بگ مىكرد ، در هر ساعتى صد آفرين به زبان خود جارى نمود . آخرالامر به مير حسن خان يقين حاصل گشت ، اگر چه يك نفر از اهل دريغى باقى بماند ، كلبعلى بگ باز هم دست از دعوا برنمىكشد . آخرالامر اعلام كرد كه كلبعلى بگ از آنجا قدرى كناره‌جويى كند ، لهذا كلبعلى بگ با دستهء خود عازم خدمت مير حسن خان گرديد . قشون روسيه همان راه را خالى از اغيار ديده ، نرمك نرمك با هزار خوف و انديشه از ميان رودخانه به طرف قريهء روا به قريهء سياه لله كندى آهسته‌وار سر به بالا مىرفت . مير حسن خان ، مير نقى بيگ شيله‌وارى را با دسته تعيين كرد و روانه فرمودند قدرى در بالاسر همان راه صعب و سخت كلى داشت كه مشاراليه آنجا را بگيرد ، اروس را نگذارد به قريهء سياه لله كندى برود ، اما چه فايده . مثل مشهور است [ كه ] تركان مىگويند : لولئين آفتابه ايشين گورر * اما گيرو قوينده معلوم الور « 1 » به كلبعلى بيگ هم بگ مىگفتند و بر نقى بگ هم مثل هذا ، امّا نقى بيگ - مادرش به قربان جرأت « 2 » او بوده باشد - چون كه در ايام طفوليّت ، مادرش بر گهوارهء او لاى لاى كرده ، به او تعليم داده بود : بر جايى كه صداى گلوله شنونده شود ، شما خود را يك فرسخ از آنجا دور تر ايستاده باشيد . و همان نصيحت مادرى در گوش او حلقه بود ، لهذا مير نقى بيگ در سركوهى كه واقع در طرف شمال گشته بود ، براى خود چاله [ اى ] تعيين كرده ، بلكه صداى گلوله را نشنيد و روسها هيچ‌كس را در عرض راه نديده ، دليرمند شد ، بدون دعوا به طرف قريهء سياه لله كندى عبور نموده ، مگر اينكه مير حسن خان خود را به بند تأكه‌سنگ « 3 » كشيد و هم دستهء كلبعلى بگ و دستهء قريهء بوطه‌سر و سياكوه [ و ] تنگه‌رود آمده ، به او پيوسته بود و از بند تأكه‌سنگ گلوله‌هاى « 4 » بى . . . « 5 » به

--> ( 1 ) . آفتابهء گلى كار آفتابهء مسى را انجام مىدهد ، اما هنگام گرو گذاشتن مشخص مىشود . ( 2 ) . در نسخه « جرءت » . ( 3 ) . جايش معلوم نشد . ( 4 ) . در نسخه « گلولهاى » . ( 5 ) . يك كلمه خواده نشد .